ویزیت دکتر اشرفی و حال مامانی
چند وقتیه همش زیر سِرُِمم
نمیدونم چرا اینقدر اُفت فشار پیدا کردم
دیروز رفتیم پیش دکتر اشرفی
بعدازظهر باید تورو میبردم نوار مغز
اما هم حال خودم خوب نبود
هم شما قبلش خوابیده بودی
دکتر از شرایطت مقداری رضایت داشت و گفت کلونازپام باید یواش یواش کم بشه
چون خیلی تورو شُِِل کرده و داروهات خیلی زیاد هست
اما من خیلی میترسم
میترسم از اینکه حالت رو بد کنه و عکس العمل نشون بدی
امروز با خانم نیکخواه صحبت کردم که ظهر برم خونه
یه مدتی خودم پیشت باشم و مراقبت باشم
دیروز که رسیدم خونه
احساس میکردم چشمام دیگه جایی رو نمیبینه
غذا تو گذاشته بودم خونه همسایه روبه رویی که اومدم اماده باشه
ازش گرفتم
شهرام هم طبق معمول خواب بود
ناراحت بودم ازش
حالمم بد بود
بیدارش کردم گفتم غذای آنیتا رو بهش بده من برم دکتر
گفت من خستم بهش بده دیگه
گفتم دارم میمیرم باور میکنی حالم خوب نیست
سریع رفتم دکتر
دکتر سُرُم و دارو داد
به تزریقاتی گفتم بزن تو دستم میرم خونه
گفت نمیشه
چطوری میخوای رانندگی کنی؟
گفتم میتونم
گفت چرا نمیمونی ؟
گفتم دخترم گرسنه اس پدرش هم خواب بود
نمیدونم بیدار میشه بهش غذا بده یا نه
گفت عجب مهری مهر مادری
(هر موقع میخوام سرم بزنم یاد بیمارستان می افتم
یاد رگ گیری از آنیتا
دست خودم نیست
میخوام جیغ بزنم
از دردی که بچم متحمل میشد
دیروز حسابی جلو اشکامو گرفتم
گفتم الان اون آقا فکر میکنه برا خودم گریه میکنم
نمیدونه تمام صحنه های رگ گیری آنیتا از پا و دستش عین فیلم از جلو چشام رد میشه وزجرم میده)
اونم رو پنجه زد و عین بچه های خوب سرم رو بغل کردم و رفتم خونه
شهرام گفت آنیتا غذا نمیخوره
براش میکس پسته و گردو درست کرد و اونم کمی خورد
منم سرم رو زدم به میخ دیوار
و خوابم برد
به خودم که اومدم دیدم شهرام داره سرم رو در میاره
گفت اه چرا اینجا زده
منم جواب ندادم که بابا بدبخت اینجا زد تا من بتونم رانندگی کنم
دکتر برام دیازپامم نوشته بود
قرص تپش قلب هم داده بود
فکر کنم خیلی اوضام خراب بود
فکر کنم بابا شهرام باید یه مامان شهرزاد برای آنیتا پیدا کنه




ویزیت دکتر اشرفی و حال مامانی 